درونـم؛
هـجوم برزخـی ست که شِـفاعت می کند، تمامیـت نگاهـم را(!)

*بابا آمـــد...*
تقدیر می نگارد:
پلک که می زنی،
نگاهِ سرنوشت تا می خورد...
دل می خواند:
آنقَدر پلک روی هم می فشارم،
تا کور شوی...
نبینی!
زیستن؛
حادثه نیست، قانونی ست که بوی تند نا می دهد...
و من...
من ایمان دارم به رنج مان!
اما چه کنیم با نردبان رفتن هایی که پله هایش تا به تاست،
چه کنیم با عصای حضوری که کج...
و چَشم های دیدنی که لوچ ست؟!
چه کنیم رفیق!
وقتی سکوت؛
انتهای تمام واژه هایی ست که لیز می خورند میان طبع ناپاک مان...
و روحی که در تبادل تن؛
تسلیم تازیانه های ناعادلانۀ حسادت ست؟!
هی رفیق!
چه کنیم با نردبانی که پله های رفتنش تا به تاست...
چه کنیم رفیق؟!
آری،
آری می دانم اکاذیب عاطفی را که جمع بندی؛
می شود تلنبار میکده ها!
آری،
آری می دانم که دیوار کاهگلی عـ شـ ق های هرزه، فروریختنی ست...
و می دانم که سرکشی آزمندانۀ دل دوام نمی آورد میان عشوه گری واژگان!
اما...
اما چرا هیچ گوشی، شنوای آن نیست که من...
من...
من از برهنگی واژگانمان در سور ستاره ها، مُـتَلاشی ام!
چرا کسی باورش نمی شود که من...
من...
من آرزوی پریدن را، در دریای نگاهش خط کرده ام...
و می خواهم مرغ دریایی ِ چَشمانش باشم!
پس بگذار صدای دلم، تاب دهد دستپاچگی کلام را،
بگذار نامهربانی روزگار از ساده دلی حضورمان رشک برد...
و بگذار...
بگذار بمیریم در سایه سار حریم قدسی حضورمان...
بگذار بمیرم!
گاهی شوخی شوخی، جدی می شود...
.
.
.
؛ روزگار دل دادن ماست، کنون!
تا چَشم باز می کنی،
جز لطافت حضور،
همۀ بی قراری ها مجهولند...
.
.
.
وای به حال بزرگی مان(!)
خدایا گوش کن:
م
ی
م
ی
ر
م
از حسادتِ دلی که دلدار شماست...

*نـــــوکــــرتم ننه*
دیشب طول خوشی ها را در دوام محدود شادی تقسیم کردم...
حاصل شد؛
" تفاهم گور و بستر "